دلم لک زده بود برای این فقره نویسیا...

درخواست حذف این مطلب

- اول دو بند خوشحال بنویسم:


یک. یه تشکر صمیمانه م همین اول پستی از همهٔ ایی که توی این چند وقت اخیر دارن منت سرم می ذارن و داستانمو می خونن. ممنونم از کامنت ها و لا یک هاتون. به قول فرنگیا: دیس مینز اِ لات تو می! :) اگر برسم و تایپ قسمت بعدی رو تموم کنم، مرواریدِ سوم رو فردا منتشر می کنم. اگرم نشد، ان شاءالله به حول و قوهٔ الهی اگر عمری بود، باقی داستان رو از اول مهر خواهم نوشت. علی الحساب چند روز می رم مرخصی. :)


دو. وبلاگم ۱۱۱۱ روزه شد. شیشِ شیش تولد سه سالگی ش بود. یادم رفت جشن بگیرم! حالا ایشالا سال بعد، تولد چار سالگی ش جبران می کنم؛ به شرط بقا. :)


- حالا دو بند غمگین:


سه. محرم اومد. حال عجیبی دارم. خستگی این روزا و این سالا تو جونم مونده. احساس می کنم بی آبروتر و روسیاه تر از اونی هستم که ... اما نه! بازم کَرَم آقا دل سیاهمو به طمع می ندازه که امسالم ناامید نباشم... خیلی پُرروام! نه؟! -_-


چهار. از بعد از ظهر دلم آشوبه. از جلوی مغازهٔ لوازم حریری محل رد می شدم. صاحبش جوون خوش مشربیه. اما امروز عوض این که لبخند خودشو ببینم، یه بنر دیدم که روی در مغازه ش زده بودن. ع خودش بود. زیرش نوشته بود: «رفقا حلالم کنید.» می گن با ماشین رفته ته دره.

از بعد از ظهر دلم آشوبه. به چیِ این دنیا می شه دل بست آخه؟! روحش شاد... -_-


+ این روزا اگر اشکتون جاری شد، منم دعا کنین...

چسبیده

درخواست حذف این مطلب

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود / نارنج زنخدان تو در مشتم بود

دیدم که همی گزم لب شیرینش / بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

- سعدی


* این پست هر چند روز یک بار تغییر می کند و تاریخچه ی تغییرات آن در آرشیو، غیرقابل دسترسی است.

* آ ین تغییر: چهارشنبه، ۲۱ شهریور ۹۷

پوست انداختم! :دی

درخواست حذف این مطلب

ان قدر آسوکا گفت فونت کوچیکه، فونت کوچیکه، که زدم قالب رو با خاک ی ان و از نو ساختم! :دی

البته هنوز تغییرات کامل نیست. ضمن این که رنگ سبز رو هم فعلاً همین جوری انتخاب . بعداً عوضش می کنم. (چه رنگی بذارم؟)

چندتا نکته:

یک. اندازۀ فونت خوبه؟ خود فونت رو می تونین درست ببینین؟ (منظورم نوع فونته؛ اگه درست گفته باشم!)

دو. اون پایینِ پایین که «آ ین مطالب» رو آورده؛ اونو چه جوری باید حذفش کنم؟ هر چی تو قالب آزمون و خطا ، نشد!

سه. می خوام آی ساعت و کامنت (اون ابر آبی) از زیر مطالب حذف بشه. چی کارش کنم؟


+ ضمناً اگر جایی اشکالی می بینین، بگین درستش کنم.

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

درخواست حذف این مطلب

چارده سال پیش که ما موقع گرفتن کارنامه خدا خدا می کردیم که معدلمون زیر هیجده نیاد و اگه هیجده و یک صدم می شدیم کل خاندانو شام می دادیم، تمام معلما و مدیر و ناظم و اینا جلسه گذاشتن تا معلم ورزشمونو متقاعد کنن نوزده و نیمِ ایمانو بهش بیست بده تا معدل کلش بیست بشه.

دوازده سال پیش که من و چندتا از دوستام با هزار بدبختی و کلاس و کتاب، زور زدیم تا توی المپیاد ریاضی قبول بشیم، ایمان علاوه بر المپیاد ریاضی، مثل آب خوردن المپیادای شیمی و کامپیوترم قبول شد.

یازده سال پیش که ما همه به خدا رسیدیم تا بتونیم رتبه های چهاررقمی مون رو به سه رقمی نزدیک کنیم، ایمان رتبهٔ دوی زبان و رتبهٔ شونزده ریاضی شد.

از اون موقع - ده سال پیش - ازش خبر نداشتم. فکر می قطعاً ا روی دست می برنش. فکر می حتماً وزارت علوم یا سازمان ملی نخبگان از هوش این بشر به عنوان یه سرمایهٔ بزرگ ملی بهره برداری می کنن. خیال می اگه یه جو مغز تو سر مسئولین باشه، نمی ذارن چنین استعدادی هرز بره.

اما... دیروز شنیدم ایمان شده یه کارمند جزء با ماهی هفتصد هزار تومن حقوق! آخه آدم این دردو کجای دلش بذاره؟ -_-

تف توی این همه بی درایتی! تف!

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین / بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است (قرآن بخوانیم)

درخواست حذف این مطلب

عزاداریاتون قبول. تسلیت.

ختم جمعی قرآنمون تا بخش ۵۲ جلو رفته. از بخش ۵۳ ادامه می دیم.

هر مایله ما رو توی ختم قرآن همراهی کنه، از لینکای زیر به ج ا مراجعه کنه و بخش(هایی) رو که می خواد بخونه، با کامنت (خصوصی یا عادی) بهم بگه. فقط قبلش به کامنتای بقیه نگاه کنین تا متوجه بشین که تا کجا خونده شده، از اون جا به بعد ادامه بدین.

.:: بخش های ۴۱ تا ۶۰ ::.

.:: بخش های ۶۱ تا ۸۰ ::.

۵۳-۵۴ سین | ۵۵-۵۷ شباهنگ | ۵۸-۶۰ مصطفی فتاحی اردکانی | ۶۱-۶۴ فرشته ... | ۶۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا) | ۶۶-۷۶ شباهنگ | ...

+ می خواستم این پستو روز تاسوعا یا عاشورا بذارم، گفتم شاید درگیر مراسم باشین. اینه که زودتر گذاشتمش.

+ اطلاعات بیشتر دربارهٔ ختم قرآن ما

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ عنوان، یه بیت از ترکیب بند شا ار محتشم ـه.

+ ماس دعا...

کپی رایت، علامت سؤال

درخواست حذف این مطلب

برای گروه زبان فرانسوی ای که فائلا توی تلگرام راه انداخته (دستشم خیلی خیلی درد نکنه. وژدانن خیلی زحمت می کشه. ایشالا یه گروه زبان در دنیا، صد گروه در آ ت نصیبش بشه! ^_^) رزتای فرانسوی رو رایگان . قیمت اصلش خدا تومنه. قیمت نسخه هایی که داخل هست هم خیلی کمه. تابلوئه که اگه ازشون ب م مثل این می مونه که به یه نفر پول بدم تا اونو برام غیرقانونی کنه. چه کاریه خب خودم مگه این جوری (دست راستتون رو از مچ خم کنین) ام؟ بعد حالا بعد از مدت ها همون عذاب وجدانِ قدیمیِ رعایت ن ِ کپی رایت باز از ب مو گرفته. چه کنم خداااا؟

حالا این رزتا یه مثال بود فقط. از ویندوزِ رو کامپیوتر بگیر تا آرشیو ا و آهنگا و سریالا و بازیا و کتابای درسی و غیردرسی همه شون شده هستن. یعنی می خوام بگم دستامون در این فقره تا ه آلوده ست :دی! تنها ی که این وسط سود کرده مخابراته که هیچ کجای پیاز نیست تو این قضیه. یه قرون هم تو جیب مؤلف نرفته که اساساً تمام قسمت های حیاتی پیاز هست در این قضیه!

+ شما به روح... یعنی چیز به کپی رایت اعتقاد دارین؟ :دی

+ آهان! یه چیز دیگه هم تا یادم نرفته بگم: جدای از بحث هزینۀ نرم افزارا که خیلی زیاده و رایگانشون به وضوح توجیه اقتصادی داره (!) دسترسی به درگاه پرداخت هم نداریم که بخوایم اصلِ یه چیزی رو ب یم. به قول شاعر: اگر دردم یکی بودی چه بودی؟!

+ خارج از دستور: چرا من هر وقت اعلام می کنم ایشالا فلان پست رو فلان روز خواهم نوشت، نمی نویسمش؟! :| داستانمو می گم!! :||

ti la tu la ti la twah

درخواست حذف این مطلب

کاش همون جوری که چارلی چاپلین بدون معنا آواز خوند،

ما هم می تونستیم زندگی کنیم،

لذت ببریم،

و ماندگار بشیم ...

+

+

گر آمدنم به خود بدی نامدمی*

درخواست حذف این مطلب

یکی از بزرگ ترین درسایی که باید هر چه زودتر از زندگی بگیریم و بپذیریمش اینه که هیچ ، حتی نزدیک ترین آدما بهمون، اونایی نیستن که بتونن یا بخوان بهمون کمک کنن. اگه خودمون برای خودمون هیچ کاری نکنیم، هیچ کاری پیش نمی ره؛ هیچ کاری!

تنها بودن چیزیه که اگر بپذیریمش، حداقل رنج کمتری خواهیم کشید.

* عنوان

1209- این نیز بگذرد...

درخواست حذف این مطلب

همیشه اون جوری نمی شه که ما می خوایم. بعد از اون همه کتاب خوندن و دیدن ای آموزشی و استرس کنکور و مصاحبه، آ ش نشد که بشه. حیف! کلی براش زحمت کشیدم. کلی برای گرفتن توصیه نامه ها از این به اون رفتم. کلی وقت برای جور مدارک گذاشتم. اما انگار قسمت نبود. کاش به حرف سین گوش می دادم و چند ماه قبل از مصاحبه با مورد نظرم مکاتبه می ! [:دی]

روز اول که نتایج مصاحبه ها اعلام شد، رفتم توی سایت تا ببینم چه کرده م. اولش وارد فاز شوک شدم. اما بعد که طی چند ساعت چندین مرتبه سایت رو چک ، وارد فاز یقین شدم. باور که چشمام دارن درست می بینن و انگار واقعاً امسال ی قبول نشده م. سپس، خوب که عمق فاجعه رو حس ، وارد فازِ زار زار گریستن شدم. در واقع بالشتمو سه روزه گذاشتم تو آفتاب، ولی هنوز خشک نشده. الانم کم کم دارم وارد فاز پذیرش می شم. به این فکر می کنم حتماً خیر و صلاحی توش بوده که قبول نشده م. دنیا که به آ نرسیده.

علی الحساب فعلاً یه مدت از وبلاگ نویسی فاصله می گیرم. می خوام تمرکز کنم ببینم حرکت بعدی م در زندگی چیه. شاید به حرف بابا گوش دادم و رفتم یه رشتهٔ دیگه. شاید به قول مامان و بی خیال درس شدم و شوهر . شایدم به توصیهٔ داداشم وارد فعالیتای اقتصادی شدم! [:دی] ولی الان به فاصله گرفتن از همه چیز نیاز دارم. حالا که دیگه عجله ای هم برای دفاع ارشد ندارم، فرصت خوبیه تا بشینم حساب کنم ببینم کجام و بادبانا رو به کدوم سمت باید بگردونم.

فکر می کنم توی این مدت دلم برای وبلاگ و وبلاگ نویسی تنگ بشه. شایدم نشه! نمی دونم. ولی مطمئن باشین کمافی السابق همه تون رو می خونم و کامنت می دم. امیدوارم بتونم سریع تر به جمع بندی درست و منطقی برسم. دعام کنین. :)


+ تا حالا شده دو بار در یک چالش شرکت کنین؟! [کلیک! :دی] به دعوت شباهنگ برای چالش رادیو بلاگی های عزیزم...

+ سرکار خانوم شباهنگ! این همون پست خداحافظیه که بارها درباره ش حرف زدیم و می گفتیم «نچ نچ نچ! چرا بعضیا بدون خ ظی یهو می ذارن و می رن!» یهو نذار برو. اصن دیر اومدی نخواه زود برو! امیدوارم هر تصمیمی می گیری، شروع فصل «چهار» هم بخشی از برنامه ت باشه. :)

+ بعد از شصت بار نوشتن و پاک ، نهایتاً نتیجه، پست به شدت معمولی ای شد که در بالا مشاهده می فرمایید! چه قدر نوشتن جای یه نفر دیگه برام سخت بود! اگر بدونین برای نوشتن همین چند خط، چه قدر فسفر سوزوندم! ناامیدکننده ست! :دی

+ در همین راستا جا داره بگم که پست جولیک الحق مرزهای «من به جای تو» رو به دور از دسترس ترین شکل ممکن درنوردیده! جداً تشویق داره. :)

دو دلیل اساسی برای «چرا وبلاگ؟»

درخواست حذف این مطلب

بارها گفته م. بازم می گم. وبلاگ آیینه ست. نه تنها درونمونو به بقیه نشون می ده؛ بلکه مهم تر از اون، و قبل از اون، ما رو تمام قد می ذاره جلوی نگاه خودمون. تو دنیا، کَمَن چیزایی یا ایی که بتونن چنین هدیهٔ گران بهایی رو به ما بدن. این که ما بتونیم خودمونو مثل دفتر ورق بزنیم. سیر خزنده و نادیدنیِ رشد یا زوال خودمونو ببینیم. و اگر ادامه بدیم، خودمونو بهتر بشناسیم.

به جز این، وبلاگ راه ارتباط با آدمای ارزشمنده. آدمایی که می بینن، می شنون، حس می کنن، فکر می کنن، مطالعه می کنن و - مهم تر از همه - می نویسن. این شش ویژگی توی هر باشه، محترمه. و ارتباط با آدمای محترم، مغتنمه. خصوصاً وقتی بدونیم وقت و امکانات ما برای پیدا آدمای شایستهٔ ارتباط، محدوده.

به این دلایل - و دلایل زیاد دیگه - من عاشق وبلاگ نویسی ام. :)


+ برای روز بلاگستان فارسی. :)

+ برای این چالش. :)

+ لطفاً همگی به عشق و به احترامِ بلاگستان، توی این چالش شرکت کنید و از بقیه بخواین شرکت کنن. :)

+ به طور خاص، دعوت می کنم از ژاندارک و سمانه و محسن و مهسا برای شرکت تو هر کدوم از بخشای این چالش که دوست دارن.

+ کاش شباهنگ و مترسک کماکان می نوشتن تا دعوتشون می ...

از ترک های لبت درد عطش می بارد / چه قدر حجره به گودال شباهت دارد... (قرآن بخوانیم)

درخواست حذف این مطلب

عرض تسلیت به مناسبت شهادت باب الحوائج، جواد (ع)

تا امروز ختم دسته جمعی قرآنو تا بخش ۳۳ پیش برده یم. از بخش ۳۴ ادامه می دیم. هر مایله ما رو توی ختم قرآن همراهی کنه، از لینکای زیر به ج ا مراجعه کنه و بخش(هایی) رو که می خواد بخونه، با کامنت (خصوصی یا عادی) بهم بگه. فقط قبلش به کامنتای بقیه نگاه کنین تا متوجه بشین که تا کجا خونده شده، از اون جا به بعد ادامه بدین.

.:: بخش های ۲۱ تا ۴۰ ::.

.:: بخش های ۴۱ تا ۶۰ ::.


۳۴-۳۵ سین | ۳۶-۳۷ فرشته ... | ۳۸-۳۹ شباهنگ | ۴۰ آقاگل | ۴۱-۴۲ ناشناس | ...


+ اگر با جزئیات ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ دعا فراموش نشه...

چه قدر آهوی زخمی در شبستان تو می چرخد (قرآن بخوانیم)

درخواست حذف این مطلب

تولد رئوف به همه مبارک باشه. ^_^

بحمد الله تا بخش ۲۱ از هفتمین ختم قرآن تا حالا پیش رفته. از بخش ۲۲ ادامه می دیم:

.:: بخش های ۲۱ تا ۴۰ ::.

۲۲-۲۳ سین | ۲۴ شباهنگ | ۲۵-۲۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا) | ۲۷-۲۸ ناشناس | ۲۹-۳۰ بهار نارنج :) | ۳۱ شباهنگ | ۳۲-۳۳ ترنم | ...


+ اگر با ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ ایشالا زیارت مشهد نصیب دلاتون. ماس دعا... :)

فیس

درخواست حذف این مطلب

خدا ی چه خبره تو مملکت؟! :|

جعبه

درخواست حذف این مطلب

غریبگی، ابهت میاره. غریبه ها، جعبه های بزرگ دربسته ان. عجیب اینجاست که می دونیم توی این جعبه های بزرگ، نقصای واقعی و واقعیتای ناقص وجود داره؛ اما باز هم غریبگی کار خودشو می کنه: ابهت میاره.

آشنایی اما، اجازۀ دیدن درون جعبه ها رو می ده. آشنایی های برخوردای اولو کنار می زنه. آشناها درون ما رو و ما درون اونا رو - فضاهای خالیِ بزرگِ درونِ جعبه های بزرگو - می بینیم.

دوستی، آشناییِ شیرینه و نفرت، آشناییِ تلخ. بدخواها همواره از آشناهان، همون طور که هوادارا. هم قلبای گرم از محبت، از درون جعبه ها خبر دارن، هم دلای سرد از تنفر.

حالا که انسان آفریده شده یم و ناگزیر از آشنایی و آشناهاییم، ای کاش همیشه فقط چشمِ هواخواها به داخل جعبه هامون بیفته. الهی ابهتامون همیشه به دوستی بشکنه...

تعریف تراژدی

درخواست حذف این مطلب

وقتی توی صفحۀ چهارصد، قرار می شه دو نفر با خوبی و خوشی با هم ازدواج کنن، ولی کل داستان شیشصد صفحه ست؛ یعنی طی دویست صفحه، قراره حس از دماغشون دربیاد! تا اینا باشن که صفحۀ چهارصد ازدواج نکنن! :| :دی

+ از سری مکاشفات آن حضرت در حین خواندن جین ایر

برای علاقه مندان به تاریخ

درخواست حذف این مطلب

تصمیم گرفتم بعد از مدت ها، کتاب غیرداستانی بخونم. کت که انتخاب عنوانش هست شاه عباس اول، پادشاهی با درس هایی که باید فراگرفت (جلد یک) نوشتهٔ منوچهر پارسادوست. شرح جزءبه جزء و از نظر تاریخی مستندِ زندگی شاه عباس صفویه.

من تازه حدود سی صفحه ش رو خوندم و الحق که کتاب جذ ه. البته تاریخ نگاریه و شکل داستانی نداره. اما زندگی شاه عباس آن چنان پرفراز و نشیب بوده و سبک نگارش نویسنده چنان زنده و گرمه که فرصت خسته شدن پیدا نمی کنم. مثلاً می دونستین شاه عباس تنها پادشاه ایران تو طول تاریخه که سه بار به طور رسمی اعلام سلطنت کرده؟! یک بار در ده سالگی، بار دوم در چهارده سالگی و بار سوم در هجده سالگی. دو دفعهٔ اول فقط بازیچهٔ سران قدرت طلب بوده و اطرافیان فرصت طلبش قصد داشته ن از اعلام پادشاهی ش استفادهٔ ابزاری کنن! اما بار سوم واقعاً شاه می شه. تا سه نشه بازی نشه! :دی

یا این که می دونستین که شاه اسماعیل دوم، عموی شاه عباس (قبل از شاه شدن شاه عباس بهش عباس میرزا می گفتن) از قزوین (پایتخت اول صفویا) یه پیک می فرسته برای کشتن عباس میرزا؟ آخه رسم بوده که شاه، بقیهٔ خاندان پادشاهی رو که تهدیدی برای قدرتش بودن، بکشه یا کور کنه! :| این پیک مرگ، صفوی ها رو سید و از نسل (ص) می دونسته و از کشتنشون اکراه داشته. (البته بعدها اثبات شد که صفوی ها سید نیستن. هرچند که خود شاه عباس از طرف مادری نسبش به سجاد (ع) می رسه.) برای همینم جناب پیک، راه قزوین تا هرات (جایی که عباس میرزا اون جا بوده) رو با کلی تعلل طی می کنه. خلاصه، این اواسط ماه رجب راه می افته و اوا ماه رمضون (بیست وهفتم) می رسه هرات!! بعضی از مسلمونا شب بیست وهفتم ماه رمضونو شب قدر می دونن. برای همین پیک مرگ بازم تعلل می کنه تا توی همچین مناسبتی مرتکب همچین گناهی نشه. روز بعدش مادرِ پیک، که جزء ملازمین عباس میرزا بوده، مانعش می شه و نمی ذاره عباس میرزا کشته بشه. چند روز بعد هم به خاطر عید فطر از کشتن عباس میرزا منصرف می شه. ولی در نهایت روز بعد از عید فطر که دیگه هیچ بهونه ای نداشته، تصمیم می گیره شب که شد، عباس میرزا رو بکشه. چون اگه بیش تر از این معطل می کرده، شاه اسماعیل خودشو (خودِ پیک رو یعنی!) می کشته! از اون طرف چند روز قبل این ماجراها، شاه اسماعیل خودش توسط چندتا از سران قدرت طلب دربار کشته می شه! (چه خبر بوده مملکت؟! عملاً تو بوده!) یه پیک دومی راه می افته از قزوین سمت هرات که به پیک اول بگه اگه هنوز نکشتی، دیگه نکش! و در نهایتِ شانسیِ عباس میرزا، پیک دوم، غروب روز بعد از عید فطر می رسه به پیک اول و خبر مرگ شاه رو می ده و عباس میرزای کوچک رو از مرگ حتمی نجات می ده.

در کل کتاب جالب و جذ ه و کل زندگانی و حکومت شاه عباس رو پوشش می ده. برای ایی که به تاریخ علاقه دارن فکر می کنم انتخاب خوبی باشه.

از ترک های لبت درد عطش می بارد / چه قدر حجره به گودال شباهت دارد... (قرآن بخوانیم)

درخواست حذف این مطلب

عرض تسلیت به مناسبت شهادت باب الحوائج، جواد (ع)

تا امروز ختم دسته جمعی قرآنو تا بخش ۳۳ پیش برده یم. از بخش ۳۴ ادامه می دیم. هر مایله ما رو توی ختم قرآن همراهی کنه، از لینکای زیر به ج ا مراجعه کنه و بخش(هایی) رو که می خواد بخونه، با کامنت (خصوصی یا عادی) بهم بگه. فقط قبلش به کامنتای بقیه نگاه کنین تا متوجه بشین که تا کجا خونده شده، از اون جا به بعد ادامه بدین.

.:: بخش های ۲۱ تا ۴۰ ::.

.:: بخش های ۴۱ تا ۶۰ ::.


۳۴-۳۵ سین | ...


+ اگر با جزئیات ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ دعا فراموش نشه...

چسبیده

درخواست حذف این مطلب

مرا از بهر دیناری ثنا گفت / که بختت با سعادت مقترن باد

چو دینارش ندادم لعنتم کرد / که شرم از روی مردانت چو زن باد

بیا تا هر دو با هم هیچ گیریم / دعا و لعنتش بر خویشتن باد

- سعدی


* این پست هر چند روز یک بار تغییر می کند و تاریخچه ی تغییرات آن در آرشیو، غیرقابل دسترسی است.

* آ ین تغییر: ، دوم مرداد ۹۷

چه قدر آهوی زخمی در شبستان تو می چرخد (قرآن بخوانیم)

درخواست حذف این مطلب

تولد رئوف به همه مبارک باشه. ^_^

بحمد الله تا بخش ۲۱ از هفتمین ختم قرآن تا حالا پیش رفته. از بخش ۲۲ ادامه می دیم:

.:: بخش های ۲۱ تا ۴۰ ::.

۲۲-۲۳ سین | ...


+ اگر با ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ ایشالا زیارت مشهد نصیب دلاتون. ماس دعا... :)

قرآن بخوانیم...

درخواست حذف این مطلب

با عرض تسلیت شهادت صادق (ع)، ادامه ی ختم قرآن از بخش ۷:

.:: بخش های ۱ تا ۲۰ ::.


۷-۸ سین | ۹ شباهنگ | ۱۰-۱۱ ناشناس | ۱۲-۱۳ فرشته | ۱۴-۱۵ آقاگل | ۱۶-۱۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا) | ۱۸ ناشناس | ۱۹ مهسا .م | ۲۰ ناشناس | ...


+ اگر با ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ ماس دعا

کافکا در ساحل: یک یادداشت

درخواست حذف این مطلب

کافکا در ساحل رو خوندم. تجربه ی دل انگیز و شیرینی بود. بااین که کتاب شخصیت مستقل خودشو داره، اما بعضی جاهاش آدمو شدیداً یاد کتابای دیگه می ندازه. بخشی از کتاب درست مثل رمان آئورا (کارلوس فوئنتس) سورئاله؛ یه جاهایی مثل هری پاتر (جُوان ک. رولینگ) تخیلیه. یه جاهایی اثر محوی از کاراکتر اول ناتور دشت (جروم د. سالینجر) رو می شه توش دید. یه جاهایی مثل صد سال تنهایی (گابریل گارسیا مارکز) جریان داستان، شناور در جادو می گذره. و صد البته، صد البته، به وضوح تأثر از جادوی قلم فرانتس کافکا رو هم در سرتاسر رمان می شه دید. (پیشنهاد می کنم داستان کیفرگاهِ کافکا رو قبل از خوندن این رمان، بخونین. البته در فهم کلی داستان خیلی تعیین کننده نیست؛ اما باعث می شه لذت بیش تری از کتاب ببرین.) با این حال، اثر کاملاً در حفظ هویت مستقل خودش موفقه.

نکته ی بعدی که درباره ی کافکا در ساحل دوست دارم بهش اشاره کنم، جریان داشتن موسیقی توی رمانه. ف فروشیِ نویسنده درباره ی میزان مطالعه و آگاهی ش راجع به موسیقی. ف فروشی ای که البته توی ذوق نمی زنه و حس منفی ایجاد نمی کنه؛ بلکه به ع ، پیشرفت داستان رو جذاب تر می کنه. اگر ی (بر خلاف من) از تاریخ و تئوری موسیقی سررشته داشته باشه، می تونه از داستان حظ مضاعفی ببره.

ویژگی بعدی اینه که تعداد صفحات زیاد این رمان، خواننده رو خسته نمی کنه. بر خلاف داستانایی که ممکنه صد صفحه بگذره و روایت یک سانتی متر هم جلو نره، و انرژی نویسنده فقط صرف نالیدن و ابراز افسردگی و گله گذاریِ شخصیت محبوس در خود و یخ زده ی داستان بشه؛ اینجا توی رمان کافکا در ساحل، داستان پویاست؛ پیش رونده ست. بدون این که نویسنده برای سرحال نگه داشتن مخاطب ژانگولر بزنه، طراوت داستان با اضافه ِ مدامِ شخصیتا و عوامل و حوادث جدید زنده و گرم باقی می مونه.

تغییر لحن و تغییر راوی توی فصلای زوج و فرد هم ابتکار جالبی بود که توجه همه رو به خودش جلب کرده و می کنه. حالا شاید بشه به به کاربردن لفظ «ابتکار» برای توصیف این جنبه از رمان، ان قلت وارد کرد. اما به هرصورت داستان دوتا شخصیت اصلی داره که با استفاده ی هنرمندانه از تعلیق، تا بیش از سه چهارم داستان، توی فصلای مستقل از هم، به صورت و یکی در میون روایت می شن. ایده ی جالبی که تجربه ی جدیدی از لذت رو به من داد.

خلاصه که اگر به رئال جادویی علاقه مندین، از دستش ندین. :)


+ شما هم لطفاً نظرتونو درباره ی کافکا در ساحل بگین. :)

قرآن بخوانیم...

درخواست حذف این مطلب

با عرض تسلیت شهادت صادق (ع)، ادامه ی ختم قرآن از بخش ۷:

.:: بخش های ۱ تا ۲۰ ::.


۷-۸ سین | ۹ شباهنگ | ۱۰-۱۱ ناشناس | ۱۲-۱۳ فرشته | ۱۴-۱۵ آقاگل | ۱۶-۱۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا) | ... | ۱۹ مهسا .م | ...


+ اگر با ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ ماس دعا

چالش نویسندگی کتاب

درخواست حذف این مطلب

پرسیدن که اگه کتاب بنویسم، چی می نویسم. این از اون سؤالاست که جوابش سهلِ ممتنعه (یعنی جوابش هم ساده ست، هم سخته). خب من از نوجوونی کم ش درگیر نوشتن بودم. اون موقعا دوست داشتم داستان علمی تخیلی بنویسم. شروعش هم . داستان راجع به یه دانشمندی بود که ی ج نمی گیره، اما خب تهش حرکات خفنی در جهت حفظ خوبی ها و ارزش ها و نبرد با بدی ها می زنه. اونم توی یه نبردِ نهایی و آ ا مانی که در فضا روی می ده! اون داستان، با فاصله، داستانیه که من بیش ترین وقت رو صرف فکر درباره ش . چون یه رفیق داشتم دوران راهنمایی که خونه شون نزدیک خونه ی ما بود. یه مدت زیادی (شاید دو سال و نیم، سه سال) با هم از مدرسه برمی گشتیم خونه. هر روز توی راه - که خیلی هم طولانی بود - هم اون از چیزایی که دوست داره بنویسه می گفت و هم من. اون خیلی شیفته ی اسطوره های یونانی بود و کلی کتاب خونده بود درباره ش. منم اون دوران داشتم هری پاتر رو می خوندم. نمی تونین تصور کنین مکالمه ی بین همچین دوتا نوجوونی چه قدر الهام بخش و پرانرژی می تونه باشه. چه دوران شیرینی بود. اما تهش فقط در حد چند صفحه از اون داستان رو به منصه ی ظهور رسوندم!

اون دوران گذشت. بزرگ تر که شدم، توی ، با دو نفر دیگه از دوستام که خیلی شعر و کتاب خونده بودن، می رفتیم جلسات انجمن ادبی. من نابلدترین و ناشی ترین فرد اون جمع ها بودم. همون جا بود که من خاص ترین تجربه ی داستانی زندگی م رو ب : یه نویسنده ی جوون شاهرودی بود که توی بیست و دو سالگی فوت کرده بود. توی همین عمر کوتاهش یه داستان کوتاه نوشته بود به اسم کرگدن (هم اسم نمایشنامه ی شناخته شده ی یونسکو). داستان درباره ی زندگی یه پسر جوون بود که یه روز صبح بیدار می شه و یه کرگدن توی اتاقش پیدا می کنه! این داستان از چند جهت بر من اثر عمیقی گذاشت. اول این که من جزء معدود اییم که در تمام دنیا این داستان رو شنیده و این بهم حس خوشایندی می ده. دو این که این داستان یک نمونه ی متعالی از سبک رئال جادویی بود و من رو از اون تاریخ عاشق این سبک کرد. سوم، جوی که اون داستان توش خونده و بعد نقد شد: یه سالن کم نور با کلی صندلی دسته دارِ دپو شده و خاک گرفته رو تجسم کنین. هف هش ده تا دانشجو که بعد از آ ین کلاسِ ساعت شیش عصرشون دور هم جمع شده بودن و یه آقایی که از بیرون اومده بود، به وضوح از بقیه خیلی بزرگ تر بود و چهره و لباسش خیلی خیلی شبیه به محسن نامجو بود. تصور کنین که این افراد به تعداد خودشون صندلی میارن و دایره وار می شینن. یکی از دخترای جمع یه دسته کاغذ از کیفش درمیاره، نویسنده ی جوونِ ناکام و اثرش رو معرفی می کنه و از لحظه ای که شروع می کنه، به مدت چهل و پنج دقیقه، سِحرِ قلم نویسنده ی جوون فقید، اون فضای نیمه تاریکو پر می کنه. هر بار یاد اون یکی دو ساعت می افتم، دلم می خواد از شوق گریه کنم. ان قدر که تکرارناشدنی و تأثیرگذار بود!

در همین اثنا، من تحت تأثیر همون دوتا دوستم که با هم می رفتیم انجمن ادبی، وبلاگ نویسی رو هم شروع . می شه نیمه ی دوم سال هشتاد و هفت. اون موقع عاشق طنزنویسی و هجونویسی بودم. البته هنوزم هستم. اما آثار هجوی که در اون برهه از زمان تولید ، بر خلاف چند فقره شعری که نوشتم، خیلی قوی بودن. متأسفانه اون وبلاگ سال هشتاد و هشت یا هشتاد و نه شد و من تا چند سال فقط وب گردی می و به خوندن وبلاگ بسنده می . از حدود سال نود تا نود و سه-چهار تب نوشتن در من فروکش کرد. در واقع خیلی درگیر درس و بودم. دوره ی فشرده ی ارشد و بعدش یکی دو سال اول ی خیلی نیاز به تمرکز و وقت داره. هر چند که تنبلیِ همیشگی من هم توی کم کاریم همیشه دخیل بوده و هست و با این اوضاع خواهد بود. :دی

از وقتی که اومدم به اینجا می نویسم، طی یک روند خزنده ی سه چهار ساله، شوق نوشتن دوباره بهم برگشته. توی این چند سال کلی دیدم و کتاب و وبلاگ خوندم. بیش تر از هر زمان دیگه ای برای نوشتن وقت گذاشتم و بیش تر از هر زمان بازخورد مخاطبای نوشته هام رو خونده م. و الان به قدری شوق و ایده برای نوشتن دارم که طی یکی دو ماه اخیر دارم به طور جدی به انتشارِ تدریجیِ اولین رمان کوتاهم توی همین وبلاگ فکر می کنم. :)

بنابراین اگر من روزی کت بنویسم، با توجه به تاریخچه ی کوتاهی که گفتم، احتمالاً یه رمان خواهد بود، شاید در سبک رئال جادویی یا شایدم سورئال، که پُره از هم شوخی های کلامی و هم کمدی های موقعیت. ی چه می دونه؟! شاید اگر ادامه بدم، حتی سبک خودمو پایه ریزی کنم: سورئال مضحک مثلاً! یا پارودی جادویی! [جدی نگیرین!] :دی


+ این متن رو به دعوت آقاگل برای چالش آقای صفایی نژاد نوشتم.

+ مثل چالش قبلی، مجدداً از شباهنگ و الانور و تی ر می خوام که بیان و از موضوع کتاب احتمالی ای که خواهند نوشت، برامون بگن. :)

درس هایی از نولان

درخواست حذف این مطلب

دوتا از نولان دیده م تا حالا: اینسپشن و اینتراستلار؛ و برای ثبت و استفاده در آینده این نکات رو راجع به داستان این دو نوشتم. گفتم شاید مطرح ش توی جمع و شنیدن نظر بقیه هم مفید باشه:

نکته ی یکم. درس مهمی که داستان نویسی نولان به ما می ده اینه که پایان داستان، می تونه پایان همه چیز نباشه. شاید آ روایت تموم بشه، اما امید و ترس، غم و شادی می تونه تا بعد از تیتراژ امتداد داشته باشه. با زام بی مورد به تموم همه چیز در خط آ داستان، هپی اندِ آبکی تحویل مخاطب ندیم و بذاریم از تعلیق در مابعدِ داستان لذت ببره. البته دقت کنین که این مسأله با «پایان باز» متفاوته. پایان باز علاوه بر احساسات و عواطف، حتی روایت رو هم ناتموم رها می کنه. به این تفاوت ظریف دقت کنین.

نکته ی دوم. داستان رو کش ندیم. (البته این مسأله رو با مدلِ «ادب از که آموختی، از بی ادبان» از نولان آموختم! :دی) توی این دوتا ، میانه های لحظات ملال آور و کش داری وجود داره که آدم رو تا مرز انزجار از پیش می بره. به بیان دیگه فکر می کنم داستانای جانبی ای نولان، هم چگالیِ خط سیر اصلی نیست. اگر ی، چیزی، اتفاقی، استحقاق بودن در داستان ما رو نداره، بی تعارف حذفش کنیم و فرصت گند زدن به اعصاب و حوصله ی مخاطب رو ازش بگیریم.

نکته ی سوم. تکنیک مهم و کلیدی و خفن: استعاره ایجاد کنیم. به کلمات، اشیا، اتفاقات و ... بار معناییِ اضافه بدیم. بذاریم بعضی ارتباطا رو ذهن مخاطب ایجاد کنه، نه جملات داستان. (فکر می کنم نیاز به توضیح اضافه نیست. اگر متوجه منظورم نشدین، ا رو ببینین، می فهمین.) :)

نکته ی چهارم. نولان با مفهوم زمان خوب بلده بازی کنه. توی این دوتا ، یه بار با استفاده از رویا و یه بار به کمک نسبیت، از شر «خطی بودن زمان» خلاص می شه. زمان رو از یه مفهوم صلب تبدیل می کنه به یه مفهوم خمیری و شکل پذیر؛ و بعد باهاش مجسمه ی خودشو از این زمانِ خمیری می سازه. هر چند تکرار نعل به نعل این تکنیک، اگر بلد نباشیم عوضِ شاه کار، فاجعه تولید می کنه؛ اما حداقل می تونه برای زدن حرکات مشابه، به خوبی الهام بخش باشه.


+ اگر شماها هم درباره ی این موضوع نکته ای، حرفی، سخنی دارین، خوشحال می شم بشنوم. (یعنی بخونم! :دی)

بنویسید آقا، هر وقت چشمه تون جوشید، بنویسید! :|

درخواست حذف این مطلب

یکی از لحظات ضدحال زندگی یک بلاگر، اونجاست که یه مطلبی به ذهنش می رسه، نمی نویسه، همون روز یا فرداش یه نفر دیگه می نویسدش! :|

بدترش اینه که بلاگر بی نوا فکر می کرده اگر بنویسه برای هیچ جالب نیست. بعد می ره کامنتای همون یه نفر دیگه رو می خونه، عمق سوزشش بیشتر می شه!! :||