ti la tu la ti la twah

درخواست حذف این مطلب

کاش همون جوری که چارلی چاپلین بدون معنا آواز خوند،

ما هم می تونستیم زندگی کنیم،

لذت ببریم،

و ماندگار بشیم ...

+

+

جالبه که امسالم چهارشنبه عازمیم! :دی (قرآن بخوانیم)

درخواست حذف این مطلب

یک. پارسال همین موقع ها نوشتم:

به امید خدا، بی حرفِ پیش، چهارشنبه عازم کربلاییم؛ خونوادگی. برای همینم، از همین تریبون از تمام ایی که خواسته یا ناخواسته رنجوندمشون، حلالیت می خوام. خلاصه اگه تو این مدت حرفی، حدیثی، حرکتی، چیزی بوده که ناراحتتون کرده، به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه...

دعا کنید سالم برم و برگردم؛ منم قول مردونه می دم به یاد همه تون باشم. ^_^

واقعاً چیز بیشتری به ذهنم نمی رسه به این جملات اضافه کنم. حلال کنین رفقا... :)

دو. چون اربعین نیستم که برای ختم قرآن مطلبی بنویسم، همین الان می نویسم. :)

شکر خدا تا بخش ۸۰ پیش رفته یم. از ۸۱ تا ۱۰۰ رو ان شاءالله خودم خواهم خوند طی سفر. شماها از ۱۰۱ اگه دوست داشتین، منت بذارین ادامه بدین. :)

.:: بخش های ۱۰۱ تا ۱۲۰ ::.

۸۱-۱۰۰ سین | ۱۰۱ شباهنگ | ۱۰۲-۱۰۳ فرشته ... | ۱۰۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا) | ۱۰۵-۱۰۶ مصطفی فتاحی اردکانی | ۱۰۷-۱۱۰ شباهنگ | ...

+ اطلاعات بیشتر دربارهٔ ختم قرآن ما

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ ماس دعا...

ممنتو

درخواست حذف این مطلب

ممنتو رو دیدم. خیلی خوب و جذاب بود. عالی، عالی، عالی! :)

عاشق آثار هنری ای ( ، نمایش، کتاب و ...) هستم که بهترین لحظه شون، آ ین لحظه شونه. کوبنده: بنگ و تمام!

آفت کمال گرایی

درخواست حذف این مطلب

توضیح این که: روزانه ها و نوشته های ساده رو نمی نویسی چون خیال می کنی ارزش نوشتن ندارن؛ بعد با نوشته های ساده و روزانه نویسیای بقیه ح خوب می شه! :|

«چهل طوطی» و «داستانی مرموز»

درخواست حذف این مطلب

دیروز این جوری بود که ساعت ۸ تا ۱۰ طبق روال هر هفته کلاس داشتم؛ از طرفی هم هفتهٔ پیش با بچه ها قرار گذاشته بودیم که ساعت ۱۲ تا ۲ که ساعت ناهار و ه، براشون کلاس جبرانی بذارم که عقب موندگیِ ناشی از تعطیلات جبران بشه. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، سر کلاس صبح که بودم، حس که حال کلاسِ ظهرو ندارم! بعد از کلی کلنجار رفتن با وجدانم، گفتم اصن توپ رو می ندازم تو زمین بچه ها تا بتونم کلاس جبرانی رو موکول کنم به هفتهٔ بعد (در این حد بپیچون!). رو به کلاس گفتم: «شنیده م امتحان ریاضی دارین. می خواین کلاس ظهرو بندازیم هفتهٔ دیگه؟» نودوهشت درصد مطمئن بودم الان همه متفق القول و ازخداخواسته می گن بله. اما زهی خیال پوچ و خام! همّه شون (با میمِ به شدت مشدد!) گفتن: «نه؛ میایم ! مشکلی نیست.» و ضمناً به خاطر چیزی که اونا اون رو «درک شرایط دانشجو» می دونستن، اما در حقیقت چیزی جز «حس پیچوندن کلاس» نبود، تشکر مبسوطی هم ازم ! دونقطه-خط شدم، گفتم: خواهش می کنم! :|

این شد که از ساعت ۱۰ تا ۱۲ - که وقت و حس برگشتن به خونه رو نداشتم - توی موندگار شدم. با خودم گفتم چی کار کنم، چی کار نکنم؛ تصمیم گرفتم برم توی کتابخونه و یه کتاب کم حجم بردارم و بخونم. بنابراین رفتم سراغ قفسهٔ ادبیات کتابخونه و اولین کت رو که به نظرم از بقیه کم حجم تر اومد، کشیدم بیرون: چهل طوطی، با ترجمه و تحریرِ سیمین دانشور و جلال آل احمد. از یادداشتی که اول کتاب به قلم جلال برای ناشر نوشته شده بود، دستگیرم شد که کتابو جلال همراه سیمین، طی دورهٔ دانشجوییش ( ی) به عنوان بخشی از پروژهٔ بزرگی که توی ذهنش بوده ترجمه کرده. اما گویا بعد از مدتی تبش فروکش کرده و پروژه ش ناتموم مونده. بعدها تصمیم گرفته - به قول خودش - روغن ریخته رو نذر زاده کنه و ترجمه های جسته گریخته ای رو که داشته به عنوان کتاب منتشر می کنه.

این کتابِ چهل طوطی، یه داستان هندیِ قدیمیه، دربارهٔ یه خانومی که شوهرش می ره سفر. همین که آقاهه پاشو از خونه می ذاره بیرون، خانومه فیلش یاد هندستون می کنه! قصد می کنه در متابعت هوای نفس، به گشت و گذار بیرون از خونه بپردازه و از طریقِ مسفلت (راه آسف شدهٔ) عصمت به سوی شونه خاکیِ بی عفتی منحرف بشه! اما طوطیِ مرد که شرایط و حال و روز خانومه رو می بینه، تا چهل روز با گفتن داستانای مختلف، سر خانومه رو تو خونه گرم می کنه تا از شر هوا و هوس خودش در امون بمونه! بعد از چهل روز شوهرش میاد خونه و طوطی خانومه رو صحیح و سالم (!) تحویل آقاهه می ده. آقاهه هم برای تشکر طوطی رو آزاد می کنه.

این داستان دوتا شباهت با «هزارویک شب» داره. یکی این که بر اساس داستانای تودرتو شکل می گیره و جلو می ره. دیگه این که در هر دو، جفاکاری و مکر و نیرنگ ن (!) عنصر کلیدی داستانه. خلاصه که خوندنش خالی از لطف نبود و به نظرم اگه بخونین لذت می برین.

وقتی چهل طوطی تموم شد، دیدم هنوزم وقت هست و بنابراین دوباره رفتم سراغ کتابای قفسهٔ ادبیات. این بار کتاب «داستانی مرموز» اثر مارکِز رو برداشتم. این کتابم به مذاقم شیرین اومد - حتی شیرین تر از قبلی. گویا مارکز تو اوج جوونی - حدود بیست سالگی - استعداد نویسندگیش توسط یه بنده خ - که اسمش یادم نیست - کشف می شه و توی یه نشریه مشغول به کار می شه. به مدت سه ماه، هر چهارشنبه یه بخش از یه داستان کوتاه رو می نوشته که بعدها توی کت با عنوان داستانی مرموز گردآوری می شه. شخصیت اصلی داستان خانوم مارکیز هست (اسمش خیلی شبیه اسم خودِ مارکزه) که شوهرش هر چهارشنبه براش یه هدیهٔ احمقانه از هند می فرسته. هدیه هایی که ایدهٔ نوشتن درباره شون فقط از قلم یه آدم مجنون مثل مارکز برمیاد.

اگر ی مجموعه آثار کافکا رو ورق زده باشه، می فهمه که مارکز اون زمان تا چه حد تحت تأثیر کافکا بوده. نکته ای که توی مقدمهٔ کتاب هم بهش اشاره شده. این داستان برای من توی اغلب صفحاتش داستان پرکششی بود. یه داستان سورئال با خط سیری لاقید و سرکش. گویا افسار قلم از همون اولین خطوط داستان از دستِ منطقِ مارکز به در رفته و تا آ ین سطرها - ولو به قاعدهٔ چند سطر محدود هم که شده - به فرمانِ عقلِ سلیمِ نگارنده درنیومده. نکته ای که - باز طبق دیباچهٔ همین کتاب - بعدها به شکل پخته تر توی کاراکترها و خط سیر داستانای مارکز تکرار شده، البته در سبکی جدید به اسم رئال جادویی. در واقع این کتاب، مشق نویسندگی جوونیای مارکز بوده که به نظر من خوندنش هم لذت بخشه و هم آموزنده.

آ ین صفحات کتاب دوم رو که خوندم و کتاب رو - با لبخند عمیقی بر لب - بستم، دیگه کم کم ساعت دوازده شد. کتابو بردم گذاشتم سر جاش توی قفسهٔ ادبیات و کم کم برگشتم دانشکده که برم سر کلاس جبرانیِ ظهر چهارشنبه، خوشحال از این که بچه ها کلاس جبرانی رو به هفتهٔ بعد موکول ن ... :)

آتش آه است و دود می رودش تا به سقف

درخواست حذف این مطلب

نه این که حرفی نداشته باشما؛ نه! اتفاقاً اگر بخوام بنویسم کلی سوژه هست: خود همون سفر اربعین روزبه روز و ساعت به ساعتش خاطره بود. اون همه اتفاق و آدم و جای مختلف. شاید یه روزی بنویسمشون. شایدم نه! یا مثلاً این آقای عجیب و غریبی که پریشب یهو از در آموزشگاه اومد تو و گفت کارآفرین برتره و حرکتی که روز بعدش زد و هنوز نمی دونم چه واکنشی بهش نشون بدم. یا غم و غصه و نگرانیایی که این روزا داره مدام تو فضای مغزم رژه می رن. فکر کار و آینده و این چیزا منظورمه. یا استرس سی سالگی که داره یواش یواش نزدیک می شه بهم. (بی ربط: قسمت چهاردهِ فصل هفتِ فرندز رو ببینین. خیلی بامزه ست. دربارهٔ سی سالگیه! :دی) یا این تز کوفتی که حال ندارم بشینم روش فکر کنم و جمعش کنم. با این که داره دیر می شه. از نزدیکش که رد می شم بهم چشم غره می ره. منم بهش اخم می کنم. چند وقته رابطه مون شکرآبه! یا اوضاع پیچیدهٔ این روزای رادیو و حرفایی که زده می شه توی گروه. یا کتابا و ای خوب و جالبی که این چند وقته خونده م و دیده م. یا خو که ب دیدم و به شکل عجیبی امروز تعبیر شد. یا حتی موضوعای کوچیکی مثل گلدونای آموزشگاه که این روزا با این که وقت نکرده م خیلی بهشون برسم ولی حالشون خیلی خوبه. حتی خوب تر از وقتی که بهشون می رسیدم!

می دونی؟ حرف زیاده. خیلیم زیاده. اصن ان قدر زیاده که م گاهی تا مرز ترکیدن پیش می ره. اما حس نوشتنشون نیست. نمی دونم چه مرگمه. یعنی می دونما! اما نمی دونم چه کارش کنم. نمی دونم با خودم و این زندگی چه کنم... هووووف! -_-

+ ما رو نمی بینین خوش می گذره؟! :دی

+ عنوان

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین / بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است (قرآن بخوانیم)

درخواست حذف این مطلب

عزاداریاتون قبول. تسلیت.

ختم جمعی قرآنمون تا بخش ۵۲ جلو رفته. از بخش ۵۳ ادامه می دیم.

هر مایله ما رو توی ختم قرآن همراهی کنه، از لینکای زیر به ج ا مراجعه کنه و بخش(هایی) رو که می خواد بخونه، با کامنت (خصوصی یا عادی) بهم بگه. فقط قبلش به کامنتای بقیه نگاه کنین تا متوجه بشین که تا کجا خونده شده، از اون جا به بعد ادامه بدین.

.:: بخش های ۴۱ تا ۶۰ ::.

.:: بخش های ۶۱ تا ۸۰ ::.

۵۳-۵۴ سین | ۵۵-۵۷ شباهنگ | ۵۸-۶۰ مصطفی فتاحی اردکانی | ۶۱-۶۴ فرشته ... | ۶۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا) | ۶۶-۸۰ شباهنگ | ...

+ می خواستم این پستو روز تاسوعا یا عاشورا بذارم، گفتم شاید درگیر مراسم باشین. اینه که زودتر گذاشتمش.

+ اطلاعات بیشتر دربارهٔ ختم قرآن ما

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ عنوان، یه بیت از ترکیب بند شا ار محتشم ـه.

+ ماس دعا...

چسبیده

درخواست حذف این مطلب

من دوش قضا یار و قدر پشتم بود / نارنج زنخدان تو در مشتم بود

دیدم که همی گزم لب شیرینش / بیدار چو گشتم سر انگشتم بود

- سعدی


* این پست هر چند روز یک بار تغییر می کند و تاریخچه ی تغییرات آن در آرشیو، غیرقابل دسترسی است.

* آ ین تغییر: چهارشنبه، ۲۱ شهریور ۹۷

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

درخواست حذف این مطلب

چارده سال پیش که ما موقع گرفتن کارنامه خدا خدا می کردیم که معدلمون زیر هیجده نیاد و اگه هیجده و یک صدم می شدیم کل خاندانو شام می دادیم، تمام معلما و مدیر و ناظم و اینا جلسه گذاشتن تا معلم ورزشمونو متقاعد کنن نوزده و نیمِ ایمانو بهش بیست بده تا معدل کلش بیست بشه.

دوازده سال پیش که من و چندتا از دوستام با هزار بدبختی و کلاس و کتاب، زور زدیم تا توی المپیاد ریاضی قبول بشیم، ایمان علاوه بر المپیاد ریاضی، مثل آب خوردن المپیادای شیمی و کامپیوترم قبول شد.

یازده سال پیش که ما همه به خدا رسیدیم تا بتونیم رتبه های چهاررقمی مون رو به سه رقمی نزدیک کنیم، ایمان رتبهٔ دوی زبان و رتبهٔ شونزده ریاضی شد.

از اون موقع - ده سال پیش - ازش خبر نداشتم. فکر می قطعاً ا روی دست می برنش. فکر می حتماً وزارت علوم یا سازمان ملی نخبگان از هوش این بشر به عنوان یه سرمایهٔ بزرگ ملی بهره برداری می کنن. خیال می اگه یه جو مغز تو سر مسئولین باشه، نمی ذارن چنین استعدادی هرز بره.

اما... دیروز شنیدم ایمان شده یه کارمند جزء با ماهی هفتصد هزار تومن حقوق! آخه آدم این دردو کجای دلش بذاره؟ -_-

تف توی این همه بی درایتی! تف!

کپی رایت، علامت سؤال

درخواست حذف این مطلب

برای گروه زبان فرانسوی ای که فائلا توی تلگرام راه انداخته (دستشم خیلی خیلی درد نکنه. وژدانن خیلی زحمت می کشه. ایشالا یه گروه زبان در دنیا، صد گروه در آ ت نصیبش بشه! ^_^) رزتای فرانسوی رو رایگان . قیمت اصلش خدا تومنه. قیمت نسخه هایی که داخل هست هم خیلی کمه. تابلوئه که اگه ازشون ب م مثل این می مونه که به یه نفر پول بدم تا اونو برام غیرقانونی کنه. چه کاریه خب خودم مگه این جوری (دست راستتون رو از مچ خم کنین) ام؟ بعد حالا بعد از مدت ها همون عذاب وجدانِ قدیمیِ رعایت ن ِ کپی رایت باز از ب مو گرفته. چه کنم خداااا؟

حالا این رزتا یه مثال بود فقط. از ویندوزِ رو کامپیوتر بگیر تا آرشیو ا و آهنگا و سریالا و بازیا و کتابای درسی و غیردرسی همه شون شده هستن. یعنی می خوام بگم دستامون در این فقره تا ه آلوده ست :دی! تنها ی که این وسط سود کرده مخابراته که هیچ کجای پیاز نیست تو این قضیه. یه قرون هم تو جیب مؤلف نرفته که اساساً تمام قسمت های حیاتی پیاز هست در این قضیه!

+ شما به روح... یعنی چیز به کپی رایت اعتقاد دارین؟ :دی

+ آهان! یه چیز دیگه هم تا یادم نرفته بگم: جدای از بحث هزینۀ نرم افزارا که خیلی زیاده و رایگانشون به وضوح توجیه اقتصادی داره (!) دسترسی به درگاه پرداخت هم نداریم که بخوایم اصلِ یه چیزی رو ب یم. به قول شاعر: اگر دردم یکی بودی چه بودی؟!

+ خارج از دستور: چرا من هر وقت اعلام می کنم ایشالا فلان پست رو فلان روز خواهم نوشت، نمی نویسمش؟! :| داستانمو می گم!! :||

گر آمدنم به خود بدی نامدمی*

درخواست حذف این مطلب

یکی از بزرگ ترین درسایی که باید هر چه زودتر از زندگی بگیریم و بپذیریمش اینه که هیچ ، حتی نزدیک ترین آدما بهمون، اونایی نیستن که بتونن یا بخوان بهمون کمک کنن. اگه خودمون برای خودمون هیچ کاری نکنیم، هیچ کاری پیش نمی ره؛ هیچ کاری!

تنها بودن چیزیه که اگر بپذیریمش، حداقل رنج کمتری خواهیم کشید.

* عنوان

1209- این نیز بگذرد...

درخواست حذف این مطلب

همیشه اون جوری نمی شه که ما می خوایم. بعد از اون همه کتاب خوندن و دیدن ای آموزشی و استرس کنکور و مصاحبه، آ ش نشد که بشه. حیف! کلی براش زحمت کشیدم. کلی برای گرفتن توصیه نامه ها از این به اون رفتم. کلی وقت برای جور مدارک گذاشتم. اما انگار قسمت نبود. کاش به حرف سین گوش می دادم و چند ماه قبل از مصاحبه با مورد نظرم مکاتبه می ! [:دی]

روز اول که نتایج مصاحبه ها اعلام شد، رفتم توی سایت تا ببینم چه کرده م. اولش وارد فاز شوک شدم. اما بعد که طی چند ساعت چندین مرتبه سایت رو چک ، وارد فاز یقین شدم. باور که چشمام دارن درست می بینن و انگار واقعاً امسال ی قبول نشده م. سپس، خوب که عمق فاجعه رو حس ، وارد فازِ زار زار گریستن شدم. در واقع بالشتمو سه روزه گذاشتم تو آفتاب، ولی هنوز خشک نشده. الانم کم کم دارم وارد فاز پذیرش می شم. به این فکر می کنم حتماً خیر و صلاحی توش بوده که قبول نشده م. دنیا که به آ نرسیده.

علی الحساب فعلاً یه مدت از وبلاگ نویسی فاصله می گیرم. می خوام تمرکز کنم ببینم حرکت بعدی م در زندگی چیه. شاید به حرف بابا گوش دادم و رفتم یه رشتهٔ دیگه. شاید به قول مامان و بی خیال درس شدم و شوهر . شایدم به توصیهٔ داداشم وارد فعالیتای اقتصادی شدم! [:دی] ولی الان به فاصله گرفتن از همه چیز نیاز دارم. حالا که دیگه عجله ای هم برای دفاع ارشد ندارم، فرصت خوبیه تا بشینم حساب کنم ببینم کجام و بادبانا رو به کدوم سمت باید بگردونم.

فکر می کنم توی این مدت دلم برای وبلاگ و وبلاگ نویسی تنگ بشه. شایدم نشه! نمی دونم. ولی مطمئن باشین کمافی السابق همه تون رو می خونم و کامنت می دم. امیدوارم بتونم سریع تر به جمع بندی درست و منطقی برسم. دعام کنین. :)


+ تا حالا شده دو بار در یک چالش شرکت کنین؟! [کلیک! :دی] به دعوت شباهنگ برای چالش رادیو بلاگی های عزیزم...

+ سرکار خانوم شباهنگ! این همون پست خداحافظیه که بارها درباره ش حرف زدیم و می گفتیم «نچ نچ نچ! چرا بعضیا بدون خ ظی یهو می ذارن و می رن!» یهو نذار برو. اصن دیر اومدی نخواه زود برو! امیدوارم هر تصمیمی می گیری، شروع فصل «چهار» هم بخشی از برنامه ت باشه. :)

+ بعد از شصت بار نوشتن و پاک ، نهایتاً نتیجه، پست به شدت معمولی ای شد که در بالا مشاهده می فرمایید! چه قدر نوشتن جای یه نفر دیگه برام سخت بود! اگر بدونین برای نوشتن همین چند خط، چه قدر فسفر سوزوندم! ناامیدکننده ست! :دی

+ در همین راستا جا داره بگم که پست جولیک الحق مرزهای «من به جای تو» رو به دور از دسترس ترین شکل ممکن درنوردیده! جداً تشویق داره. :)

چه قدر آهوی زخمی در شبستان تو می چرخد (قرآن بخوانیم)

درخواست حذف این مطلب

تولد رئوف به همه مبارک باشه. ^_^

بحمد الله تا بخش ۲۱ از هفتمین ختم قرآن تا حالا پیش رفته. از بخش ۲۲ ادامه می دیم:

.:: بخش های ۲۱ تا ۴۰ ::.

۲۲-۲۳ سین | ۲۴ شباهنگ | ۲۵-۲۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا) | ۲۷-۲۸ ناشناس | ۲۹-۳۰ بهار نارنج :) | ۳۱ شباهنگ | ۳۲-۳۳ ترنم | ...


+ اگر با ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ ایشالا زیارت مشهد نصیب دلاتون. ماس دعا... :)

جعبه

درخواست حذف این مطلب

غریبگی، ابهت میاره. غریبه ها، جعبه های بزرگ دربسته ان. عجیب اینجاست که می دونیم توی این جعبه های بزرگ، نقصای واقعی و واقعیتای ناقص وجود داره؛ اما باز هم غریبگی کار خودشو می کنه: ابهت میاره.

آشنایی اما، اجازۀ دیدن درون جعبه ها رو می ده. آشنایی های برخوردای اولو کنار می زنه. آشناها درون ما رو و ما درون اونا رو - فضاهای خالیِ بزرگِ درونِ جعبه های بزرگو - می بینیم.

دوستی، آشناییِ شیرینه و نفرت، آشناییِ تلخ. بدخواها همواره از آشناهان، همون طور که هوادارا. هم قلبای گرم از محبت، از درون جعبه ها خبر دارن، هم دلای سرد از تنفر.

حالا که انسان آفریده شده یم و ناگزیر از آشنایی و آشناهاییم، ای کاش همیشه فقط چشمِ هواخواها به داخل جعبه هامون بیفته. الهی ابهتامون همیشه به دوستی بشکنه...

برای علاقه مندان به تاریخ

درخواست حذف این مطلب

تصمیم گرفتم بعد از مدت ها، کتاب غیرداستانی بخونم. کت که انتخاب عنوانش هست شاه عباس اول، پادشاهی با درس هایی که باید فراگرفت (جلد یک) نوشتهٔ منوچهر پارسادوست. شرح جزءبه جزء و از نظر تاریخی مستندِ زندگی شاه عباس صفویه.

من تازه حدود سی صفحه ش رو خوندم و الحق که کتاب جذ ه. البته تاریخ نگاریه و شکل داستانی نداره. اما زندگی شاه عباس آن چنان پرفراز و نشیب بوده و سبک نگارش نویسنده چنان زنده و گرمه که فرصت خسته شدن پیدا نمی کنم. مثلاً می دونستین شاه عباس تنها پادشاه ایران تو طول تاریخه که سه بار به طور رسمی اعلام سلطنت کرده؟! یک بار در ده سالگی، بار دوم در چهارده سالگی و بار سوم در هجده سالگی. دو دفعهٔ اول فقط بازیچهٔ سران قدرت طلب بوده و اطرافیان فرصت طلبش قصد داشته ن از اعلام پادشاهی ش استفادهٔ ابزاری کنن! اما بار سوم واقعاً شاه می شه. تا سه نشه بازی نشه! :دی

یا این که می دونستین که شاه اسماعیل دوم، عموی شاه عباس (قبل از شاه شدن شاه عباس بهش عباس میرزا می گفتن) از قزوین (پایتخت اول صفویا) یه پیک می فرسته برای کشتن عباس میرزا؟ آخه رسم بوده که شاه، بقیهٔ خاندان پادشاهی رو که تهدیدی برای قدرتش بودن، بکشه یا کور کنه! :| این پیک مرگ، صفوی ها رو سید و از نسل (ص) می دونسته و از کشتنشون اکراه داشته. (البته بعدها اثبات شد که صفوی ها سید نیستن. هرچند که خود شاه عباس از طرف مادری نسبش به سجاد (ع) می رسه.) برای همینم جناب پیک، راه قزوین تا هرات (جایی که عباس میرزا اون جا بوده) رو با کلی تعلل طی می کنه. خلاصه، این اواسط ماه رجب راه می افته و اوا ماه رمضون (بیست وهفتم) می رسه هرات!! بعضی از مسلمونا شب بیست وهفتم ماه رمضونو شب قدر می دونن. برای همین پیک مرگ بازم تعلل می کنه تا توی همچین مناسبتی مرتکب همچین گناهی نشه. روز بعدش مادرِ پیک، که جزء ملازمین عباس میرزا بوده، مانعش می شه و نمی ذاره عباس میرزا کشته بشه. چند روز بعد هم به خاطر عید فطر از کشتن عباس میرزا منصرف می شه. ولی در نهایت روز بعد از عید فطر که دیگه هیچ بهونه ای نداشته، تصمیم می گیره شب که شد، عباس میرزا رو بکشه. چون اگه بیش تر از این معطل می کرده، شاه اسماعیل خودشو (خودِ پیک رو یعنی!) می کشته! از اون طرف چند روز قبل این ماجراها، شاه اسماعیل خودش توسط چندتا از سران قدرت طلب دربار کشته می شه! (چه خبر بوده مملکت؟! عملاً تو بوده!) یه پیک دومی راه می افته از قزوین سمت هرات که به پیک اول بگه اگه هنوز نکشتی، دیگه نکش! و در نهایتِ شانسیِ عباس میرزا، پیک دوم، غروب روز بعد از عید فطر می رسه به پیک اول و خبر مرگ شاه رو می ده و عباس میرزای کوچک رو از مرگ حتمی نجات می ده.

در کل کتاب جالب و جذ ه و کل زندگانی و حکومت شاه عباس رو پوشش می ده. برای ایی که به تاریخ علاقه دارن فکر می کنم انتخاب خوبی باشه.

چه قدر آهوی زخمی در شبستان تو می چرخد (قرآن بخوانیم)

درخواست حذف این مطلب

تولد رئوف به همه مبارک باشه. ^_^

بحمد الله تا بخش ۲۱ از هفتمین ختم قرآن تا حالا پیش رفته. از بخش ۲۲ ادامه می دیم:

.:: بخش های ۲۱ تا ۴۰ ::.

۲۲-۲۳ سین | ...


+ اگر با ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ ایشالا زیارت مشهد نصیب دلاتون. ماس دعا... :)

کافکا در ساحل: یک یادداشت

درخواست حذف این مطلب

کافکا در ساحل رو خوندم. تجربه ی دل انگیز و شیرینی بود. بااین که کتاب شخصیت مستقل خودشو داره، اما بعضی جاهاش آدمو شدیداً یاد کتابای دیگه می ندازه. بخشی از کتاب درست مثل رمان آئورا (کارلوس فوئنتس) سورئاله؛ یه جاهایی مثل هری پاتر (جُوان ک. رولینگ) تخیلیه. یه جاهایی اثر محوی از کاراکتر اول ناتور دشت (جروم د. سالینجر) رو می شه توش دید. یه جاهایی مثل صد سال تنهایی (گابریل گارسیا مارکز) جریان داستان، شناور در جادو می گذره. و صد البته، صد البته، به وضوح تأثر از جادوی قلم فرانتس کافکا رو هم در سرتاسر رمان می شه دید. (پیشنهاد می کنم داستان کیفرگاهِ کافکا رو قبل از خوندن این رمان، بخونین. البته در فهم کلی داستان خیلی تعیین کننده نیست؛ اما باعث می شه لذت بیش تری از کتاب ببرین.) با این حال، اثر کاملاً در حفظ هویت مستقل خودش موفقه.

نکته ی بعدی که درباره ی کافکا در ساحل دوست دارم بهش اشاره کنم، جریان داشتن موسیقی توی رمانه. ف فروشیِ نویسنده درباره ی میزان مطالعه و آگاهی ش راجع به موسیقی. ف فروشی ای که البته توی ذوق نمی زنه و حس منفی ایجاد نمی کنه؛ بلکه به ع ، پیشرفت داستان رو جذاب تر می کنه. اگر ی (بر خلاف من) از تاریخ و تئوری موسیقی سررشته داشته باشه، می تونه از داستان حظ مضاعفی ببره.

ویژگی بعدی اینه که تعداد صفحات زیاد این رمان، خواننده رو خسته نمی کنه. بر خلاف داستانایی که ممکنه صد صفحه بگذره و روایت یک سانتی متر هم جلو نره، و انرژی نویسنده فقط صرف نالیدن و ابراز افسردگی و گله گذاریِ شخصیت محبوس در خود و یخ زده ی داستان بشه؛ اینجا توی رمان کافکا در ساحل، داستان پویاست؛ پیش رونده ست. بدون این که نویسنده برای سرحال نگه داشتن مخاطب ژانگولر بزنه، طراوت داستان با اضافه ِ مدامِ شخصیتا و عوامل و حوادث جدید زنده و گرم باقی می مونه.

تغییر لحن و تغییر راوی توی فصلای زوج و فرد هم ابتکار جالبی بود که توجه همه رو به خودش جلب کرده و می کنه. حالا شاید بشه به به کاربردن لفظ «ابتکار» برای توصیف این جنبه از رمان، ان قلت وارد کرد. اما به هرصورت داستان دوتا شخصیت اصلی داره که با استفاده ی هنرمندانه از تعلیق، تا بیش از سه چهارم داستان، توی فصلای مستقل از هم، به صورت و یکی در میون روایت می شن. ایده ی جالبی که تجربه ی جدیدی از لذت رو به من داد.

خلاصه که اگر به رئال جادویی علاقه مندین، از دستش ندین. :)


+ شما هم لطفاً نظرتونو درباره ی کافکا در ساحل بگین. :)

چالش نویسندگی کتاب

درخواست حذف این مطلب

پرسیدن که اگه کتاب بنویسم، چی می نویسم. این از اون سؤالاست که جوابش سهلِ ممتنعه (یعنی جوابش هم ساده ست، هم سخته). خب من از نوجوونی کم ش درگیر نوشتن بودم. اون موقعا دوست داشتم داستان علمی تخیلی بنویسم. شروعش هم . داستان راجع به یه دانشمندی بود که ی ج نمی گیره، اما خب تهش حرکات خفنی در جهت حفظ خوبی ها و ارزش ها و نبرد با بدی ها می زنه. اونم توی یه نبردِ نهایی و آ ا مانی که در فضا روی می ده! اون داستان، با فاصله، داستانیه که من بیش ترین وقت رو صرف فکر درباره ش . چون یه رفیق داشتم دوران راهنمایی که خونه شون نزدیک خونه ی ما بود. یه مدت زیادی (شاید دو سال و نیم، سه سال) با هم از مدرسه برمی گشتیم خونه. هر روز توی راه - که خیلی هم طولانی بود - هم اون از چیزایی که دوست داره بنویسه می گفت و هم من. اون خیلی شیفته ی اسطوره های یونانی بود و کلی کتاب خونده بود درباره ش. منم اون دوران داشتم هری پاتر رو می خوندم. نمی تونین تصور کنین مکالمه ی بین همچین دوتا نوجوونی چه قدر الهام بخش و پرانرژی می تونه باشه. چه دوران شیرینی بود. اما تهش فقط در حد چند صفحه از اون داستان رو به منصه ی ظهور رسوندم!

اون دوران گذشت. بزرگ تر که شدم، توی ، با دو نفر دیگه از دوستام که خیلی شعر و کتاب خونده بودن، می رفتیم جلسات انجمن ادبی. من نابلدترین و ناشی ترین فرد اون جمع ها بودم. همون جا بود که من خاص ترین تجربه ی داستانی زندگی م رو ب : یه نویسنده ی جوون شاهرودی بود که توی بیست و دو سالگی فوت کرده بود. توی همین عمر کوتاهش یه داستان کوتاه نوشته بود به اسم کرگدن (هم اسم نمایشنامه ی شناخته شده ی یونسکو). داستان درباره ی زندگی یه پسر جوون بود که یه روز صبح بیدار می شه و یه کرگدن توی اتاقش پیدا می کنه! این داستان از چند جهت بر من اثر عمیقی گذاشت. اول این که من جزء معدود اییم که در تمام دنیا این داستان رو شنیده و این بهم حس خوشایندی می ده. دو این که این داستان یک نمونه ی متعالی از سبک رئال جادویی بود و من رو از اون تاریخ عاشق این سبک کرد. سوم، جوی که اون داستان توش خونده و بعد نقد شد: یه سالن کم نور با کلی صندلی دسته دارِ دپو شده و خاک گرفته رو تجسم کنین. هف هش ده تا دانشجو که بعد از آ ین کلاسِ ساعت شیش عصرشون دور هم جمع شده بودن و یه آقایی که از بیرون اومده بود، به وضوح از بقیه خیلی بزرگ تر بود و چهره و لباسش خیلی خیلی شبیه به محسن نامجو بود. تصور کنین که این افراد به تعداد خودشون صندلی میارن و دایره وار می شینن. یکی از دخترای جمع یه دسته کاغذ از کیفش درمیاره، نویسنده ی جوونِ ناکام و اثرش رو معرفی می کنه و از لحظه ای که شروع می کنه، به مدت چهل و پنج دقیقه، سِحرِ قلم نویسنده ی جوون فقید، اون فضای نیمه تاریکو پر می کنه. هر بار یاد اون یکی دو ساعت می افتم، دلم می خواد از شوق گریه کنم. ان قدر که تکرارناشدنی و تأثیرگذار بود!

در همین اثنا، من تحت تأثیر همون دوتا دوستم که با هم می رفتیم انجمن ادبی، وبلاگ نویسی رو هم شروع . می شه نیمه ی دوم سال هشتاد و هفت. اون موقع عاشق طنزنویسی و هجونویسی بودم. البته هنوزم هستم. اما آثار هجوی که در اون برهه از زمان تولید ، بر خلاف چند فقره شعری که نوشتم، خیلی قوی بودن. متأسفانه اون وبلاگ سال هشتاد و هشت یا هشتاد و نه شد و من تا چند سال فقط وب گردی می و به خوندن وبلاگ بسنده می . از حدود سال نود تا نود و سه-چهار تب نوشتن در من فروکش کرد. در واقع خیلی درگیر درس و بودم. دوره ی فشرده ی ارشد و بعدش یکی دو سال اول ی خیلی نیاز به تمرکز و وقت داره. هر چند که تنبلیِ همیشگی من هم توی کم کاریم همیشه دخیل بوده و هست و با این اوضاع خواهد بود. :دی

از وقتی که اومدم به اینجا می نویسم، طی یک روند خزنده ی سه چهار ساله، شوق نوشتن دوباره بهم برگشته. توی این چند سال کلی دیدم و کتاب و وبلاگ خوندم. بیش تر از هر زمان دیگه ای برای نوشتن وقت گذاشتم و بیش تر از هر زمان بازخورد مخاطبای نوشته هام رو خونده م. و الان به قدری شوق و ایده برای نوشتن دارم که طی یکی دو ماه اخیر دارم به طور جدی به انتشارِ تدریجیِ اولین رمان کوتاهم توی همین وبلاگ فکر می کنم. :)

بنابراین اگر من روزی کت بنویسم، با توجه به تاریخچه ی کوتاهی که گفتم، احتمالاً یه رمان خواهد بود، شاید در سبک رئال جادویی یا شایدم سورئال، که پُره از هم شوخی های کلامی و هم کمدی های موقعیت. ی چه می دونه؟! شاید اگر ادامه بدم، حتی سبک خودمو پایه ریزی کنم: سورئال مضحک مثلاً! یا پارودی جادویی! [جدی نگیرین!] :دی


+ این متن رو به دعوت آقاگل برای چالش آقای صفایی نژاد نوشتم.

+ مثل چالش قبلی، مجدداً از شباهنگ و الانور و تی ر می خوام که بیان و از موضوع کتاب احتمالی ای که خواهند نوشت، برامون بگن. :)

بنویسید آقا، هر وقت چشمه تون جوشید، بنویسید! :|

درخواست حذف این مطلب

یکی از لحظات ضدحال زندگی یک بلاگر، اونجاست که یه مطلبی به ذهنش می رسه، نمی نویسه، همون روز یا فرداش یه نفر دیگه می نویسدش! :|

بدترش اینه که بلاگر بی نوا فکر می کرده اگر بنویسه برای هیچ جالب نیست. بعد می ره کامنتای همون یه نفر دیگه رو می خونه، عمق سوزشش بیشتر می شه!! :||

قرآن بخوانیم...

درخواست حذف این مطلب

با عرض تسلیت شهادت صادق (ع)، ادامه ی ختم قرآن از بخش ۷:

.:: بخش های ۱ تا ۲۰ ::.


۷-۸ سین | ...


+ اگر با ختم قرآن توی این وبلاگ آشنا نیستین، اینجا رو مطالعه بفرمایین.

+ قرآن کریم و تفسیر المیزان

+ ماس دعا

زندگی ترین شکل فوتبال...

درخواست حذف این مطلب

خوشحالم که توی گروه مرگ افتادیم. در غیر این صورت، این همه احترام و غرور و ابهت رو نمی تونستیم با دو سه تا بازی به دست بیاریم. با این که از ته قلبم آرزو می کنم زمان به عقب برگرده و اون شوت طارمی چند سانتی متر اون طرف تر زده بشه، اما حتی حسرت گلایی که نزدیم رو هم دوست دارم. بچه ها متشکریم... :)

+ فقط آرامش چشمای بسته ی بیرانوند وقتی توپ رو توی بغلش می فشرد... ^_^

دنیای مس ه ی جالبیه!

درخواست حذف این مطلب

آ ین فصل (فصل ده) فرندز، سیزده چارده سال پیش، یعنی سال ۲۰۰۴ پخش شده. اون موقع هر کدوم از شیش تا بازیگر اصلی فرندز به ازای هر قسمت، یک میلیون دلار گرفتن. یعنی هیجده قسمت، هیجده میلیون دلار. زیاده نه؟! حالا بعد از چهارده سال، فرندز کماکان داره توی کشورای مختلف دنیا یداری و پخش می شه و هنوز هم یکی از پول سازترین سریالا به حساب میاد. یه درصدی از عواید فروش فرندز طبق قرارداد تا همیشه سهم شیش تا بازیگر اصلیه. آ ین رقمی که از فروش پارسال به هر کدومشون رسید، بیست میلیون دلار بود. یعنی چهارده سال بعد از آ ین فصل، اونا حتی بیش تر از زمانی که داشتن کار می ازش درآمد دارن!

خلاصه اگر ی از دوستان قصد داشت فرندز وطنی بسازه، من همین جا اعلام آمادگی می کنم. بنابراین، با این که شخصیتم خیلی به چندلرِ محبوبِ گوگوری مگوری م شبیهه، اما حاضرم جویی رو هم براتون بازی کنم... یا حتی فیبی! :دی

لحظه ی مؤمن شدن به فوتبال...

درخواست حذف این مطلب

به اندازه ی یک ایران کیف ...

+ به امید برد مقابل پرتغال! :)

!list of things that make me feel stupid

درخواست حذف این مطلب

1. an over-optimistically scheduled resolution or plan i could not help following it, especially when repeated;

2. a distorted mirror, especially when showing me my spherical nose far from my lips;

3. stating deep feelings to wrong people and/or at wrong moments, especially expressing love;

4. a pants zipper left open mistakenly in public, especially when teaching in cl ;

5. feeling phantom eye dirt, especially when talking to someone important;

6. a seat making inappropriate noise, especially when sitting on rubber sofa and i'd moved very slowly to avoid predicted noise;

7. trying to convince a fanatic person, especially when (s)he considers him/herself not fanatic;

8. finding out i wrote a wrong answer just after finishing an exam, especially when checking with a silly cl mate who wrote the correct answer easily (or the easy answer correctly!);

9. a vote to a person for presidency or parliament membership based on his obviously silly plans, especially when i know that i'll feel regret after four years, and more especially when it will be repeated every four years.


+ tell me about your list! :|

و باید دانست که حساب آدم ها نیز در این فقره از کتاب ها جدا نیست...

درخواست حذف این مطلب

درون هر کت که دقیق شوید - هر قدر هم بدپرداخت و ناپخته باشد - تک جمله های زیبا وجود دارد. به عبارت دیگر، از میان هزارن جمله ی یک کتاب، می توان چندتا رسیده و آب دارش را گشت و دست چین کرد. تجربه می گوید برای انتخاب یک کتاب، گول چنین تک جمله هایی را نباید خورد...